#پیغام_عشق_پارت_148

شراره هم گفتیم که جریان اولش فقط یه بازی بود اما یهو جدی شده. بابام اولش باهام قهر بود اما کم کم آشتی کرد.
گلسا و شایان سه هفته ی پیش توی محضر در جمع خانواده و دوستان ازدواج کردن، پول عروسی رو هم گذاشتن
برای رفتن به آلمان. صوفیا هم یهو گفت که نمی خواد عروسی بگیره و به جاش می خوان برن ماه عسل خارج از
کشور؛ همه فاز خارج رفتن گرفته بودند. شراره هم عصبی بود، گویا توی مراسم دایی فرهود، یکی بهش گفته بد
قدم، عروس شوم، اینم ناراحت و عصبی شده؛ من و دریا کلی دل داریش دادیم تا آروم شده. امید هم در کمال
تعجب با پریسا دوست شده بود!! سهند هم بالاخره یه دختر پیدا کرد و روانش آمد سر جاش... امتحاناتم تموم شده
و برگشته بودم شیراز، فقط یه ترم دیگه داشتم و بعدش بای بای دانشگاه. این بار فاز شیراز فرق کرده بود؛ دلگیر
نبود و مرور خاطرات نداشت؛ بانشاط شده بود؛ به جای بوی مرگ بوی تازگی میداد. اما هنوز هم دلم نمی خواست
توی این شهر زندگی کنم.....
امشب قرار بود، کامیار و خانواده اش بیان خاستگاری ام، بدجور استرس داشتم، قلبم توی حلقم بود. یه عالم لباس
دورم ریخته بودم و نمی دونستم کدوم رو انتخاب کنم. چند ساعت دیگه میامدن و من هنوز آماده نشده بودم.
چشمام رو بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم. از بین انبوه لباس ها، یه سارافون آبی روشن، یه شلوار آبی تیره، شال
سرمه ی رنگ انتخاب کردم؛ کامیار عاشق رنگ آبی بود. یه آرایش ملایم هم به صورتم زدم؛ خوشگل شده بودم؛ اما
توی دلم آشوب بود؛ خوب می دونستم که نسرین خانم هیچ وقت من رو به عنوان عروس خانواده قبول نمیکنه و
دلش هنوز هم با میناست، اما خوب آقا مرتضی بالاخره به آرزو اش می رسید، با خانواده ی من آشنا میشد و دست از
سر کچل من بر می داشت.. چند ضربه به در خورد.
- بیا داخل
در باز شد
صوفیا : غزال بیا پایین، مهمونا آمدن
- باشه
آخرین نگاه رو توی آینه به خودم انداختم؛ نفسی کشیدم و از اتاق رفتم بیرون، داخل آشپزخونه شدم.
صوفیا : فنجون چای داخل سینی گذاشتم، بردار ببر
- مرسی
بهم لبخند زد. سینی رو برداشتم، الهی به امید تو، وارد هال شدم
- سلام
نگاها سمتم چرخید. لبخند بی جونی زدم؛ جلوی همه چای تعارف کردم، فقط مقابل کامیار کمی مکث کردم. بهم
چشمک زد. سینی خالی رو، روی میز گذاشتم و کنار بابام نشستم. جو سنگین بود.
نسرین : خوب این دوتا که از قبل حرفاشون زدم و قرارشون رو گذاشتن، انگار فقط الان خانواده ها باید با هم آشنا
بشن.

romangram.com | @romangram_com