#پیغام_عشق_پارت_146

- سلام من توی پارک لاله، نیمکت نزدیک بوفه خوشمزه هستم، اگه خواستی بیا تا باهم حرف بزنیم.
دریا، شراره و صوفیا بهم پی ام داده بودن، اما باز نکردم و گوشی رو انداختم توی کیفم. عجب روزی شده بود امروز!
قرار نبود این بازی این جوری پیش بره؛ اره من در کنار کامیار آرامش و حس خوشبختی داشتم اما آیا این یعنی
دوست داشتن؟! ترسی به دلم افتاده بود که دلیلش رو نمی دونستم. توی دلم رخت چنگ می زدن؛ چشمام رو بستم
و به نیمکت تکیه دادم... با حس اینکه کسی کنارم نشست؛ چشمام رو باز کردم؛ کامیار در سکوت کنارم نشسته بود.
- تصمیمم آنی بود، یهو فرار کردم
کامیار : بهت حق میدم
نفسی کشید
کامیار : فکر می کردم دانیال رو فراموش کردی اما انگار هنوز هم عاشقی
- عشق دانیال برای من مرده، خیلی وقته که بهش فکر نکردم
کامیار : پس دلیل فرارت؟
- گفتم که یه تصمیم آنی بود
کامیار : تو هم من رو دوس داری؟
چیزی نگفتم، جواب این سوال چندان هم آسون نبود، شاید هم اره و هم نه بود، شایدم جوابش نمی دونم بود.
کامیار : حالا که دانیال رو فراموش کردی پس چرا من رو رد می کنی؟
- من یکبار شکست خوردم نمی خوام دوباره تکرار بشه، تحمل یه ضربه ی دیگه رو ندارم
کامیار : چرا فکر می کنی با من بودن یه شکست دوباره است؟
- چون تو هنوز هم مینا رو دوس داری
کامیار : اگه اون رو دوست داشتم، اگه از حسم نسبت به تو مطمئن نبودم که بهت ابراز علاقه نمی کردم.
- اما مامانت هنوز اطمینان داره که تو مینا رو دوس داری.
کامیار : این قلب منه، من هم می دونم که توی قلبم دیگه جایی برای مینا نیست؛ تو توی قلبم جا باز کردی.
بهم نگاه کرد
کامیار : غزال با من ازدواج کن
نفس بلندی کشیدم
- تو برای من همیشه یه دوست بودی، الان چطوری یهوی باهات ازدواج کنم؟
کامیار : خوب کم کم میریم جلو
- ببخشید ها اما سخته برام اعتماد
کامیار : برای منم سخت بود، اما بهت اعتماد کردم، تو هم می تونی.
- تو واقعا من رو دوس داری؟

romangram.com | @romangram_com