#پیغام_عشق_پارت_141

بگیرم؟؟ از روی تخت بلند شدم و می خواستم برم سمت کمد که یهو پرت شدم و خوردم توی در کمد
- آخ آخ دماغم
دماغم نابود شد، با دستم دماغم رو مالیدم. من چرا خوردم زمین! به پشت سرم نگاه کردم. پام توی ملافه گیر کرده
بود، وایی جواب بابام رو چی بدم؟؟ صوفیا که قاطی بود، بقیه ی که جای خود دارن. گوشی ام زنگ می خورد اما
جرات جواب دادن بهش رو نداشتم؛ از روی زمین بلند شدم، از داخل کمد لباس برداشتم و پوشیدم، فریاد کشیدم،
کامیار خفه ات می کنم. اصلا حوصله ی رانندگی نداشتم، وایی من الان چه غلطی کنم؟ جواب بابام رو چی بدم؟
چکار کنم؟ نفسی کشیدم و به آژانس زنگ زدم. از پله ها پایین رفتم، سرم کمی درد گرفته بود. بعد از اون شب
مزخرف، دو بار دیگه هم رفته بودم خونه ی کامیار اینا، باباش طبق معمول به خانواده ی من و ازدواج مون گیر داده
بود؛ مامانش هم هی مینا مینا میکرد، منم با نگاهم کامیار رو به آرامش دعوت می کردم، والا دیگه منم به اسم مینا
آلرژی پیدا کرده بودم. سوار آژانس شدم و آدرس رو گفتم. وقتای که با کامیار بودم روی لبام لبخند بود و خیلی بهم
خوش می گذشت، گاهی هم تو دورهمی بچه ها شرکت می کردیم؛ سهند متلک می گفت و کامیار هم حالش رو می
گرفت. امید هم فرق کرده و یه شادی خاصی مهمون نگاهش بود. دریا از زندگی اش راضی و خوشنود بود؛ شراره اینا
همین که تاریخ عروسی رو تعیین کردن دایی فرهود افتاد و مرد، باز عروسی عقب افتاد. هفته ی گذشته با کامیار
رفتیم و یه خونه براش گرفتیم، آخه می خواست مستقل بشه اما انگار خانواده اش بد برداشت کرده بودند. ماشین
ایستاد، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم؛ چند تا نفس عمیق کشیدم و وارد کافه شدم. دیگه اینجا همه من و
کامیار رو میشناختن. سر میز همیشگی نشستم. گارسون آمد منو رو به سمتم گرفت، دیگه منو رو از حفظ بودم.
بدون نگاه کردن به منو.
گارسون آمد، منو رو به سمتم گرفت، دیگه منو رو از حفظ بودم، بدون نگاه کردن به منو.
- یه لیوان آب، قهوه ی ترک، کیک شکلاتی، هات چاکلت، ترافل و بستنی شکلاتی
گارسون با تعجب سفارش ها رو نوشت و رفت. دستام رو، روی میز گذاشتم و سرم رو، روی دستام؛ الان چه کنم؟
آخه چرا این جوری شد؟؟ دلشوره هام بی خودی نبود! بابام ازم سوپ درست می کنه. اشکم داشت درمیامد. وایی
وایی
کامیار : چه خبره؟
با شنیدن صدای نگران کامیار، سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. روی صندلی نشست.
کامیار : چی شده؟
- بدبخت شدم
کامیار : چرا؟
- بابات به بابام زنگ زد و گفته ما خونه گرفتیم و داریم ازدواج می کنیم
دهنش باز موند

romangram.com | @romangram_com