#پیغام_عشق_پارت_140
- بله
صوفیا : زهرمار نامرد بی معرفت
وحشت زده چشمام رو باز کردم.
- چی شده؟
صوفیا : دلم می خواد خفه ات کنم، چطور تونستی همچین کاری کنی؟!!
یا خدا چی شده؟ قلبم آمد تو حلقم
- صوفیا مثل آدم بگو چی شده؟
صوفیا : تو که داری با کامیار ازدواج می کنی و باهاش خونه گرفتی چرا به ما چیزی نگفتی؟
روی تخت نشستم، این چی داشت میگفت؟
صوفیا : بابا از دستت خیلی ناراحت و عصبیه؛ بابای کامیار زنگ زد و همچی رو بهمون گفت
کپ کرده بودم
صوفیا : چرا چیزی نگفتی؟
گوشی رو قطع کردم، رسما بدبخت شده بودم، شماره ی کامیار رو گرفتم؛ این چرا برنمیداره!! چند بار بهش زنگ زدم
تا صدای خواب آلودش توی گوشم پیچید.
کامیار : هوم
فریاد زدم
- کامیار
کامیار : یا خدا چی شده؟
- یه چیزی بدتر از سونامی، زلزله و سیل
کامیار : یعنی چی؟ تو حالت خوبه؟
- باید فوری ببینمت
کامیار : باشه کجا؟
- قبرستون، پارک، خیابون، هر جایی
کامیار : غزال آروم باش و بیا کافه ی سه دو چهار
- باشه
گوشی رو قطع کردم، چند تا نفس کشیدم. گوشی ام زنگ خورد، دریا بود
- سلام
دریا : بی معرفت چرا چیزی...
گوشی رو قطع کردم، چطوری دریا با خبر شد دیگه؟ گوشی رو پرت کردم روی تخت. الان من چه گلی به سرم
romangram.com | @romangram_com