#پیغام_عشق_پارت_139

گلسا : آلمان
- اونجا چرا؟؟
گلسا : هر دوتامون دوست داریم آلمان زندگی کنیم.
- اهان به سلامتی
گلسا : ممنون اما به همین آسونی هم نمیشه رفت، کلی کار داریم هنوز
- همه چی حل میشه نگران نباش
بهم لبخند زد
گلسا : تو هم نگران نباش
- نیستم. فقط یکم ترسیدم همین
گلسا : چرا ترس؟
- نمی دونم
دستش رو، روی دستم گذاشت و بهم لبخند شیرینی زد. سرم رو، روی شونه اش گذاشتم. چه خوب بود که گلسا
کنارم بود.
گلسا : ولی خوشگله هاا
- کی؟
گلسا : قصاب محله ،خوب معلوم دیگه کامیار
لبخند زدم
گلسا : تک فرزنده؟
- اهوم
گلسا : تهرانی؟
- نه، در اصل شیرازیه، اما از بچگی با خانواده اش امدن تهران و دوباره برای دانشگاه برگشت شیراز، الانم که ساکن
تهرانه
گلسا : آهان
کامیار رفیق قدیمی، همون پسر چشم قهوه ی روشن، مو مشکی، پوست برنزه، قد بلند، صورت گرد، هیکل ورزشی،
پسری که به عنوان پسر خاله و عشق مینا معرفی شده بود؛ اما الان یه دوست عالی برام بود. فقط خدا به فریاد
دختری برسه که قرار عروس این خانواده بشه. کاش مینا نمی رفت کاش دانیال نمی رفت؛ اون وقت الان ما چهار تا
خوشبخت زندگی می کردیم؛ زندگی آی زندگی........
چهار ماه بعد :
صدای گوشی ام بلند شد؛ توی خواب ناز بودم، خمیازه ی کشیدم و با حرص و چشمام های بسته، گوشی رو برداشتم.

romangram.com | @romangram_com