#پیغام_عشق_پارت_138

- خلاصه ی مطلب، مامان و بابای کامیار می خوان براش زن بگیرن، اما کامیار زن اجباری نمی خواد، برای همین من
فعلا نقش دوست دختر معرفی شده به خانواده اش رو بازی می کنم.
یهو جیغ کشید و من ترسیدم
- زهرمار چه مرگته؟
گلسا : بیشعور خبر به این مهمی رو باید الان به من بگی؟
- همچین هم مهم نیست ها
گلسا : تو الان نامزد کامیاری ایول
- گلسا جان نقشه است، واقعی که نیست، آروم باش
گلسا : هر چیزی شوخی شوخی جدی میشه
بهش چشم غوره رفتم. گلسا خندید.
- کوفت پرو
گلسا : عاشقتم نیمرو
نفس بلندی کشیدم
گلسا : خوب مامان و باباش با دیدن تو چی گفتن!
- هیچی، فقط با محبت می خواستن خفه ام کنن.
گلسا : واا چرا؟؟
- مامانش چپ و راست مینا مینا میکرد باباش هم گیر داده بود به خانواده من و ازدواج مون
گلسا : ای بابا پس شب گندی بود
- خیلیی مزخرف بود
گلسا : حالا تا کی این بازی ادامه داره؟
- نمی دونم اما شاید همش چند ماه
گلسا : خوب بعدش چی؟
- نخودچی
گلسا : جدی پرسیدم
- خوب نمی دونم، می گیم تفاهم نداشتیم و بهم میزنیم.
سر تکون داد.
- تو کی عروس میشی؟
گلسا : هنوز زمان دقیقش مشخص نیست، بیشتر تو فکر رفتن هستیم
- به کجا؟

romangram.com | @romangram_com