#پیغام_عشق_پارت_137

که دائم اسم دانیال رو برام زمزمه می کرد منم روانم بهم می ریخت. دلم برای کامیار سوخت. اون هم حق یه زندگی
نرمال رو داشت. اره مامانش خاله ی میناست اما دیگه نباید چپ و راست اسم مینا رو برای کامیار زمزمه کنه. مینا
رفته بود؛ باید اجازه بدن که کامیار فراموشش کنه نه اینکه هی براش تکرارش کنن........
یک هفته ی بعد :
لیوان ها رو، روی میز گذاشتم، داخلشون قهوه ریختم، لیوان به دست از آشپزخونه بیرون رفتم؛ یه لیوان رو به دست
گلسا دادم و روی مبل نشستم.
گلسا : خوب چه خبرا از اون جگر؟
با تعجب بهش نگاه کردم
- کدوم جگر!!
گلسا : همون کامیار، رفیق قدیمی
چشمک زد
- واا گلسا حیا کن
گلسا : نترس به عشقتون نظر ندارم
با بالشت کوبیدم توی سرش
گلسا : آخ چرا می زنی؟
- تا مغزت بیاد سر جاش و این قدر چرت و پرت نگی
گلسا : وا مگه چی گفتم؟
- اول دختری که نامزد داره، به پسرا دیگه جگر نمیگه؛ دوم کامیار برای من فقط یه دوسته
با حرص نفسی کشید. لبخند زدم و از قهوه ام خوردم.
گلسا : نگفتی چه خبر؟
- خبری نیست، به جز اینکه من شدم دوست دختر کامیار
گلسا : کامیار که دوست پسر تو بود! اون جریان هم که تموم شد
- اره، اما یه جریان جدید شروع شد.
با مشت به بازو ام کوبید.
- آخ، چته؟
گلسا : چرا خبر ها رو دیر به دیر به من میدی!!
- خوب فرصتش الان پیش آمد
گلسا : زود تعریف کن ببینم چی شده؟
لب هام رو کج و کوله کردم.

romangram.com | @romangram_com