#پیغام_عشق_پارت_135

کامیار : چراااا؟ آخه مگه من چه گناهی به جز عاشقی داشتم؟ چرا مینا ترکم کرد؟ چراااا؟
رگ گردنش باد کرده بود، چشماش درشت و سرخ شده بودن، صدای نفس هاش میامد. آب دهنم رو قورت دادم، یهو
بازوم رو گرفت و کشید، باهاش چشم تو چشم شدم، نگاهش از غم و خشم می گفت، بازوم رو فشار میداد؛ نفسش
توی صورتم می خورد.
- دست...م...درد...گرفت
ولم کرد و ازم فاصله گرفت. چند تا نفس عمیق کشیدم. بازوم درد می کرد. یهو صدای گوش خراش لاستیک ها بلند
شد و ماشین با سرعت زیادی حرکت کرد. از ترس به صندلی چسپیده بودم و با دستایی لرزون کمربند رو بستم.
ماشینای که از مقابل میامدن بهمون چراغ میدادن، از ترس توان جیغ کشیدن هم نداشتم، از وقتی که یادمه، وقتی
که بابام با سرعت رانندگی می کرد از ترس گریه می کردم. انگار کامیار قصد خودکشی داشت و یادش رفته بود که
من توی ماشین هستم؛ داشتیم با یه ماشین که از جلو میامد شاخ تو شاخ می شدیم.
داشتیم با یه ماشین که از رو به رو میامد، شاخ تو شاخ می شدیم که دست انداختم توی فرمون و به سمت راست
چرخوندم، کامیار هم زد روی ترمز، ماشین به طرز وحشتناکی ایستاد؛ خوب شد کمربند بسته بودم وگرنه الان توی
شیشه پرت شده بودم، سر کامیار به فرمون برخورد کرد. کمربند رو باز کردم و فریاد کشیدم
- احمق تو که می خواهی خودکشی کنی، قبلش من رو پیاده می کردی.
شروع کردم به س*ی*ن*ه اش مشت کوبیدن
- داشتی هر دو تامون رو به کشتن می دادی، به درک که مینا رفت، بدرک که دانیال رفت. بدرک که قلبمون تاوان
عشق رو پس داد.
دستام رو گرفتت
کامیار : من چرا باید تاوان پس بدم؟؟ اون مینای ه*ر*ز*ه من رو نابود...
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و بهش سیلی زدم. بهم نگاه کرد. با حرص نفس کشیدم.
کامیار : الان چرا من رو زدی؟
واقعا چرا زده بودمش؟؟ انگار یک عکس العمل خودآگاه نبود؛ نفس بلند و عمیقی کشید؛ پیشونی اش زخم شده بود،
از داخل جعبه، یه دستمال کاغذی بیرون کشیدم و به سمتش گرفتم.
- از پیشونی ات داره خون میاد، بگیر پاکش کن
دستمال رو از دستم گرفت و خون رو پاک کرد.
کامیار : دست سنگینی داری هاا
خجالت کشیدم.
- با اینکه دست خودم نبود اما حقت بود
کامیار : اره، شاید حقم بود.

romangram.com | @romangram_com