#پیغام_عشق_پارت_134
استرس فراوان مشغول خوردن شدم، بابای کامیار بهم نگاه کرد
مرتضی : از خودت بگو
آب دهنم رو قورت دادم، تا خواستم حرف بزنم
کامیار : غزال سرلک 21ساله دانشجوی رشته ی معماری تهران. چیز دیگه ی هست که بخواهید بدونید؟
نسرین : مگه خودش زبون نداره که تو جاش حرف میزنی؟
کامیار : کی گفته زبون نداره!
نسرین : پس چرا نمی ذاری حرف بزنه؟
کامیار بهم نگاه کرد. الان من چی باید می گفتم؟ یه غلط کردم خاصی توی نگاهم جمع شده بود.
- یکسال و نیم دیگه درسم تموم میشه
مرتضی : کی می خواهید با هم ازدواج کنید؟
- راستش هنوز درباره ی ازدواج با هم حرف نزدیم
نسرین : یعنی چی؟ مگه قرار نیست ازدواج کنید؟
کامیار : چرا قرار است اما نه به این زودیا، غزال هنوز درس داره
مرتضی : بهتر هر چه زودتر این ماجرا جدی بشه.
کامیار : الان هم شوخی نیست، فقط یکم زمان می خواد
نسرین : زمان برای چی؟ مگه این دختر رو دوس نداری؟
کامیار عصبی شده بود، قاشق رو توی بشقابش پرت کرد.
کامیار : من غزال رو دوس دارم، اما برای ازدواج اول باید از حسمون مطمئن تر بشیم
نسرین : پس قبول داری که هنوز مینا رو دوست داری؟
با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و صندلی افتاد روی زمین.
کامیار : بسه مامان بسه. مینا رفته، اگه غزال رو بهتون معرفی کردم، چون دلم نمی خواست با اون دختر ترشیده ی
همکار بابا یا با اون دخترای احمقی که شما معرفی می کنید ازدواج کنم.
به من نگاهی کرد و رفت سمت در، از روی صندلی بلند شدم. بدون اینکه چیزی بگم، کیفم رو برداشتم، رفتم از
خونه بیرون، وایی عجب شبی بود امشب، تند تند از پله ها پایین رفتم. کامیار داخل ماشین نشسته بود، سوار
ماشین شدم. سرش رو، روی فرمون گذاشته بود.
- کامیار
یهو شروع کرد به ضربه زدن به فرمون.
کامیار : چرا من باید تاوان رفتن مینا رو پس بدم؟ چرا درک نمیکنن که دارم عذاب میکشم؟
بهم نگاه کرد از ترس به در چسپیدم.
romangram.com | @romangram_com