#پیغام_عشق_پارت_131

- می تونی بشی!!!
فنجون قهوه رو سر کشید
کامیار : اصلا بیخیال، بیا برگردیم دنبال دوست دختر
- خوب حالا ناراحت نشو
کامیار : ناراحت نشدم، فقط نمی خوام برای تو دردسر بشه
شونه بالا انداختم و نفسی کشیدم
- چیزی که نمیشه فقط یه مدت نقش بازی میکنیم.
کامیار : تو هم خود درگیری داری ها
لبخند زدم.
کامیار : پس جمعه قرار خوش بگذره
سر تکون دادم. چه خوشی هم بگذره!! خدا به دادمون برسه. یه حسی می گفت این بازی بد بازیه میشه.
کامیار : ببین غزال اگه نمی خواهی اجباری نیست، اگه می ترسی بیخیال.
- نترسیدم، خودم می خوام که کنارت باشم اجباری نیست.
دستم رو گرفت
کامیار : ممنون که هستی
بهش لبخند زدم؛ دلم گواه بد می داد؛ حسم می گفت این بازی خطرناکه اما دوستی با ارزشه..........
ناخن هام رو، توی دستم فرو کرده بودم؛ لب پایینم بین دندون هام اسیر شده بود؛ بی نهایت استرس داشتم، می
ترسیدم از عکس العمل مامان و بابای کامیار، دلم شور میزد خدا کنه امشب به خوبی و خوشی تموم بشه.
کامیار : میشه آروم باشی!!؟
- آرومم.
کامیار : کاملا مشخصه، کم مونده از ترس سکته کنی
- خوب چکار کنم؟ دست خودم نیست
کامیار : خوب منم این جوری استرس می گیرم
چند تا نفس عمیق کشیدم.
کامیار : قرار نیست که چیزی بشه! فقط یه شام می خوریم همین.
- می دونم فقط یه شامه!!!
کامیار : ببین غزال با اینکه دیره برای منصرف شدن، اما اگه نمی خواهی اجباری نیست.
- من منصرف نشدم فقط یکم استرس دارم
بهم لبخند زد، کف دستم سوراخ شده بود، باید سعی کنم که آروم باشم، چیزی قرار نبود بشه.

romangram.com | @romangram_com