#پیغام_عشق_پارت_130
کامیار : دیشب رفتم خواستگاری، بعد که برگشتیم به بابام گفتم که من این اجبار رو نمیخوام فقط به احترامش امدم
و من می خوام با عشقم زندگی کنم.
- خوب
کامیار : هیچی دیگه سوتی دادم به جای بگم می خوام عشق زندگی ام رو پیدا کنم گفتم می خوام با عشقم زندگی
کنم
خندیدم.
کامیار : کوفت نخند
- خوب
کامیار : زهرمار، خوب اینکه من الان باید عشقم رو ببرم به خانواده ام معرفی کنم و ففط تا آخر هفته وقت دارم
وگرنه باید با اون دختر همکار بابام ازدواج کنم.
- اون وقت به من میگی چرا دروغ شاخ دار گفتم!
کامیار : من به حرف تو گوش دادم
چشمام از تعجب گرد شد.
- من بهت گفتم برو الکی بگو که عشق داری!!!!
سر تکون داد؛ با حرص نفس کشیدم؛ گارسون سفارش ها رو اورد.
- خوب الان می خواهی چکار کنی؟
کامیار : دنبال دوست دختر بگردم.
انگار الان وقت جبران بود، اما چه زود وقتش رسید.
- من میشم عشقت
کامیار : چون بهت کمک کردم می خواهی بهم کمک کنی؟
- نه، چون دوستت هستم و دوستا به هم کمک میکنن
کامیار بهم لبخند زد، مقداری از کیک و قهوه ام رو خوردم، یهو یاد چیزی افتادم
- کامیار
کامیار : بله
- مامان و بابات من رو می شناسن که
کامیار : همش یکی دو بار دیدنت کجا یادشون که تو کی هستی؟
- بر فرض محال که من رو یادشون باشه اون وقت چی؟
کمی صورتش رو کج و کوله کرد
کامیار : هیچی، یعنی من نمی تونم با دوست مینا دوست بشم؟
romangram.com | @romangram_com