#پیغام_عشق_پارت_126

کامیار : آخه چرا همچین دروغ شاخ داری گفتی؟
- می خواستم خودم رو از چاله نجات بدم که افتادم توی چاه
کامیار : الان می خواهی چکار کنی؟
- هیچی، فردا اساسی ضایع میشم
سرش رو به چپ و راست تکون داد.
کامیار : میگم می خواهی من فردا به عنوان دوست پسرت بیام؟
- اگه می خواهی چرا که نه
کامیار : اوکی، پس، فردا من همرات میام
لبخند زدم؛ ایول خودش پشنهاد داد...بعد از خوردن پیتزا، هر کدوم رفتیم خونه هامون، خیلی خوشحال بودم که
فردا قرار نیست ضایع بشم......
عجیب بود اما استرس داشتم، می ترسیدم امروز خراب بشه و لو بریم؛ قرار بود کامیار بیاد دنبالم، تا با هم بریم پیش
دوستام؛ به گلسا نگفته بودم که کامیار قبول کرده و قرار دوست پسرم باشه. گوشی ام تک زنگ خورد، این یعنی
کامیار آمده، چند تا نفس عمیق کشیدم؛ از پله ها رفتم پایین، سوار ماشین کامیار شدم
- سلام
کامیار : علیک سلام، خوبی؟
- ممنون تو خوبی؟
سر تکون داد
کامیار : چرا لنز گذاشتی؟
- از وقتی آمدم تهران همه من رو با رنگ چشم مشکی دیدن
کامیار : خوب چرا؟
- تو برای فراموشی مینا با دخترا قرار گذاشتی منم برای فراموشی دانیال رنگ چشمام رو عوض کردم.
سر تکون داد
کامیار : واقعا که ما دو تا دیوونه هستیم
- موافقم
لبخند زد.
کامیار : آدرس رو بگو
بهش آدرس رو دادم، از بس دندون روی لب پایینیم کشیده بودم، درد گرفته بود...رسیدیم، کامیار دستم رو گرفت،
بهش نگاه کردم
کامیار : استرس نداشته باش، همه چی خوب پیش میره.

romangram.com | @romangram_com