#پیغام_عشق_پارت_124

کامیار : خوب بالاخره شب حساب میشه
- اوکی.
تیپ مشکی زده بود، موهاش بهم ریخته بود.
- خوب بداخلاق بگو ببینم چی عصبیت کرده!؟
کامیار : تو هنوز هم ناراحتی که سرت فریاد زدم؟
- نه، نیستم
کامیار : اول غذا یا اول حرف؟
- فرق نداره
کامیار : از وقتی برگشتم تهران یه روز خوش ندیدم، مامانم هی چپ و راست بهم دختر معرفی می کنه، بابام هم گیر
داده که با دختر همکارش ازدواج کنم. حتی بابام برای فرداشب قرار خاستگاری گذاشته، روانی شدم دیگه از
دستشون
- کامیار تو می خواهی تا اخر عمرت مجرد بمونی؟
کامیار : نه، اما همین طوری که نمیشه ازدواج کرد، نمی تونم به همین راحتی اعتماد کنم.
- ما دو تا شکست خوردم اعتمادمون از بین رفته اما باید از یه جای شروع کنیم
کامیار : من فعلا زن نمی خوام
- حالا برو خاستگاری شاید دلت یکی رو پسند کرد
کامیار : همون یکبار دلم پسند کرد بسه
- نمیشه که همیشه تنها موند، نمیشه به تنهای عادت کرد، زندگی در حرکته پس درجا نزن.
ابرو بالا انداخت
کامیار : حرفای تازه می زنی آفرین
- مسخره ام نکن
کامیار : مسخره نمی کنم اما من همیشه نصیحت می کنم نه تو
- حالا برعکس شده اشکال نداره
کامیار : می دونی قسمت حرص آور ماجرا کجاست؟
- کجاست؟
کامیار : مامانم هر دختری که بهم معرفی می کنه میگه به پای مینا که نمیرسه اما مینا لیاقت نداشت.
آهی کشید.
کامیار : وقتی شیراز بودم راحت تر بودم، درست اون شهر پر از خاطره بود اما از عذاب دائمی توسط مامان و بابام که
خلاص بودم.

romangram.com | @romangram_com