#پسرای_بازیگوش_پارت_389

_رضا و امیر علی نیومدن؟؟!
_نه هنوز ،الاناست که پیداشون بشه.

حسین"

با امیر تخته نرد بازی میکردیم ،که دوباره سرو صداها بلندشد،امیر علیو رضا وارد خونه شده بودنو ،دوباره دلقک بازیاشون شروع شده بود.
امیر_دوباره اینا اومدن...
لبخندی زدمو گفتم:
_چیکار این بنده خداها داری؟
از رو صندلی بلند شدمو،سمت بچها رفتم ،رضا،ارسلانو تو بغلش گرفته بودو،بالا، پایین مینداختش،پریچهرم ،باهر بار بالاانداختن،ارسلان ،دست جلو دهنش میگرفتو جیغ خفه ای میزد.
مشتی حواله ی بازوی رضا کردمو گفتم:
_زنمو حرص نده باو...
_خب حالا ،انگار فقط تو زن داری!
کنار پریچهر ایستادمو دستمو حلقه ی بازوش کردمو گفتم:
_زن خودت کجاست؟!
_دانشگاهه،خودش میاد.
نگاهم به امیر علی افتاد ،هنوزم بعد از یک سال ،سیاه پوش مادرشه ،اما ظاهرشو خوب حفظ میکنه.
نازنین،قبولش نکرد،حتی بااین که،خاله بارها به دستو پاش افتاد ،تا باامیر علی ازدواج کنه....


romangram.com | @romangram_com