#پسرای_بازیگوش_پارت_388

صدای جیغ و داد دریا شروع شد.
_بــــابـــــا ،ارسلان اینا اومدن،بـــابــــا!
همراه مرجان ،برای استقبال مهمونا ،جلوی در رفتیم،حسین ،دریارو تو بغلش گرفته بودو ،لپشو گاز میگرفت،پریچهرم ،ارسلان یک ساله رو تو بغل گرفته بود،مرجان سمت پریچهر رفتو ارسلانو گرفت بغلو گفت:
_ایـــــی،جونم،فداش بشه خاله ،ببین چه تپل شده.
پریچهر قیافشو کج کردو گفت:
_واقعا تو این یه روز که ندیدیش ،تپل شده؟
همگی به حرف پریچهر خندیدیم،تعارفشون کردم بیان بشینن،توی پذیرایی بودیم ،تا خواستم بشینم،دوباره زنگ خونه به صدا دراومد.
امیر بود،بایه جعبه ی خیــــلی بزرگ.
_به به امیر اقا چه عجب تشریف آوردید!
_برو کنار،دستم افتاد.
اومد داخل،دادزدو گفت:
_پــــرنسس بابا کجاست؟
دریا جیغ بلندی زدو خودشو تو بغل امیر انداخت.
دریا به عادت،بچگیش،به امیر بابا می
گفت و هیچ وقتم از این قضیه کوتاه نمیومد.
امیر بوس محکی از دریا گرفتوگفت:
_عمو قوزمیتات ،اومدن؟
_اره عمو حسین اومده.
امیر نگاهم کردو گفت:

romangram.com | @romangram_com