#پسرای_بازیگوش_پارت_387
_میــــلاد،زودباش دیگه،الان مهمونا میرسن.
_اومدم،خانومم،اجازه بده لباس دریا رو بپوشم!
دریا_بابا،الان ،عمو اینا میان؟
_اره دخترم الاناست که بیان.
_بابا،ارسلانم میاد؟
_اره بابا میاد،باباجون اذیتش نکنیا،برگرد تا موهاتو از پشت جمع کنم.
_بابا امیر بهم قول داده بعد شام میبرم پارک.
_حالا بزار بیاد،تا پارک.
مرجان تو چهار چوب در ایستاده بود و دستشو توهم قفل کرده بود.
_میلاد بیا،این بادکنکارو بزن دیگه ،من قدم نمیرسه.
بلند شدمو سمتش رفتمو دستمو دورش انداختمو بوسی از گونه اش زدم و گفتم:
_چشم خانومم،بچها که غریبه نیستن.
لبخندی زدو ،بوسی روی لبم زد.
خدا رو شکر میکنم ،از این عشقی که بینمون بود،از این تغییر مثبت مرجانو خانواده ای که با دنیا عوضش نمیکنم.
بادکنکارو با کمک مرجان به دیوار زدم.
دریا بالاپایین میپریدو شلوغی میکرد ،مرجان چسب میکندو دستم میداد که زنگ خونه به صدا دراومد.
مرجان_وااای،میلاد بچها اومدنو ماهنوزم هیچ کاری نکردیم!
از رو چهار پایه پایین اومدو گفتم:
_حرص نخور خانوم،بچها که غریبه نیستن!
romangram.com | @romangram_com