#پسرای_بازیگوش_پارت_390
رضا"
به اتاق قدیم خودم میرم ،هنوزم ،اتاقا بدون ،هیچ تغییری ،دست نخورده موندن.
زنگی به شبنم،میزنم،دختری که با نجابتش ،پاگیرم کرد ،خانوادم ناراضی بودن ،اما بعد از یه سال اسرار مکرر،بالاخره راضی به ازدواجمون شدن.
_عزیزم،جلو درم ،درو باز کن.
_باشه فدات.
از اتاق زدم بیرونو ،همزمان بازنگ زدن شبنم،درو باز کردم ،نگاهی به پشت سرم انداختم ،وقتی که مطمئن شدم کسی نیست،نا،قافل ،یه بوسی از شبنم گرفتم،لپای سرخ شدشو کشیدمو ،دستشو گرفتمو ،به داخل کشوندم.
امیر علی"
جمع شلوغ بود،پر از همهمه،پراز شادی ،امادلم عذادارمادرمو عشقی بود که هرگز نخواستم ،روی لبم خنده است،اما فقط خدا از دل غمگینم خبر داره.
تواین جمع فقط،سر منو امیر بی کلاه موند.
مرجان"
romangram.com | @romangram_com