#پسرای_بازیگوش_پارت_384
باتعجب نگاهم کرد گفت:
_کی حلالشون کنه؟من؟!
(از اون کوچه براش گفتم،از عشق بچگیم،از آبروریزیه اون روزمادرم،همه رو بهش گفتم،هر لحظه چهره اش بیشتر توهم میرفت،چشماش پرو خالی میشد،بعد از تموم شدن حرفام ،فقط یه جمله گفت ،که دلمو زیرو رو کرد.
_من سپردمتون به خدا،من بخشیدم،امیدوارم خداهم ببخشه!
از کنارم بلند شدو رفت،قبل از این که وارد خونه بشه برگشتو گفت:
_دوست،ندارم دیگه ،ببینمتون،برای سلامتیه مادرتونم،دعا میکنم،خیر پیش.
از خونه زدم ،بیرون ،حالم گرفته بود،این بیرون انداختن،محترمانش،یعنی این که باید فراموشش کنم....
میلاد"
تو محضر نشستم ،بادختری که ،تمام و کمال ،مال منه و همسرمه ،با عشقی که تو وجودمه نگاهش میکنم،اما اون هنوزم ،نگاهاش عاری ،از هر گونه،احساسیه.
پسرا برامون سنگ تموم گذاشتن ،رضا سمت عاقد رفتو به زور یه شیرینی کرد تو حلقش و گفت:
_حاج آقا تا اینجاییم،یکیم براما عقد کن!
حاج اقا خندیدو گفت:
_کیو برات عقد کنم؟!
رضا نگاهی دور محضر انداخت.
romangram.com | @romangram_com