#پسرای_بازیگوش_پارت_383
نگاه به مرجان انداختمو گفتم:
_سر،زمین کار میکنی؟
_بله...
_میتونم باهاتون صحبت کنم؟!
متقابلا نگاهیم به عمه ،انداختم...
مرجان از جا، بلند شدو سمت من گفت:
_بریم تو حیاط.
پشت سرش رفتم، روی ،تخت،چوبی که توی حیاط گذاشته بودن ،نشستیم.
منتظر بهم نگاه کرد.
_پروندهارو آوردید؟
_اوووم،راستش نازنین خانوم،من برای یه کار دیگه مزاحمتون شدم!
بااخم نگاهم کردو گفت:
_چه کاری؟
_راستش(وااای،حالا چجوری بهش بگم؟عرق سردی روی کمرم نشست)راستش،مادرم مریض احوالن.
چهره اش غمگین شد..
_خدا بد نده!
_تومور بدخیم،گریبون گیرش شده،وقت زیادی نداره...
_انشاالله که خدا شفاشون بده.
_راستیتش اومدم ،برای حلالیت خواهی...
romangram.com | @romangram_com