#پسرای_بازیگوش_پارت_382

_بله ،البته اگر شما راهمون بدی.
خنده ای کردو گفت:
_الام میام جلو در.
گوشیو قطع کرد،ماشینو کناری،پارک کردم.
مرجان از در،خونه ای که ته ،کوچه بود بیرون اومد،باخوش رویی سمتش رفتمو سلام دادم،با کلی احوال پرسی از بچها و دریا ،بالاخره راضی شد تعارفم کنه داخل خونه.
خونه ای کاهگلی،با اسکلت چوبی،و البته کوچیک،پیر زنی تپل و قدکوتاه،با عینکی دوبراره،صورتش،وسط اتاق ایستاده بودو،باخوش رویی،تعارف به نشستن میکرد،به نظر میومد،همون عمه ای بود که نازنین،قرار بود،پیشش بیاید.
_خوش اومدی پسرم.
_ممنون حاج خانوم.
نگاهی به نازنین انداختم ،که روی زانوهایش نشسته بودو ،سرزیر انداخته بود،مخاطب قرارش دادمو گفتم:
_حال شما خوبه نازنین خانوم؟
سر بالاآوردو آروم گفت:
_خیلی ممنون.
_اوضاع کار چجوره؟
_هی میگذره.
عمه،به صدا دراومدو گفت:
_والا یه زمین کوچیک داریم ،که جفتی روش کار میکنیم ،خدا رو شکر ،خدا روزی رسونه!
رو زمین کار میکرد!!!
واااای....


romangram.com | @romangram_com