#پسرای_بازیگوش_پارت_381

فرار من،چه ثمره ای داشت!
هـــــــی...
شاید تقدیر اینجور برامون نوشته.
نگاه به دریایی ،که در آغوش پدر میلاد نشسته،میندازمو،سعی میکنم،فکرایی که آزار

م میده رو،از مغزم بیرون بندازم.

امیر علی"

سرتا پام از استرس،میلرزه،اگر نبخشه ،اگر قبولم نکنه؟!
وای،وای،وای...
دنده رو عوض میکنمو،نگاهی به آدرسی که توی گوشیم،بود میندازم.
کوچه همون کوچه است،فقط سه تا خونه،اونجا بود،هوا تاریک بود،فقط،نور تیر چراغ برقی،که ته کوچه روشن بود،کمی فضا رو روشن کرده بود،زنگی به نازنین زدمو،از ماشین پیاده شدم.

چند بوق خورد تا جواب بده...
_الو؟!
_سلام ،نازنین خانوم،من الان،سرکوچه تونم،کدوم خونه مال شماست.
باتعجب گفت:
_مگه شما اومدید؟

romangram.com | @romangram_com