#پسرای_بازیگوش_پارت_380
_سلام،کجایید؟
_خونه ،ننه قمر،دوستداری بیا،فعلا خداحافظ.
گوشیو قطع کرد،همینجوری نگاه گوشی میکردمو ابرو بالا مینداختم.
میلاد"
به،همراه باباو دریا، رضا و امیر،اومدیم ،خونه ی ننه قمر،مشتاقی به بابا ،خبر داده بود ،برای خواستگاری بیایم،منم کلی خوشحال بودم،بابت این قضیه.
تمام صحبت های اصلی زده شد،قرار شد فردا بریم ،محضر و عقد کنیم،اما دیدن یه چیز،خیلی ناراحتم میکرد.
غمی که تو چهره ی مرجان بود....
مرجان"
در تمام طول شب،فقط یاد صحبهایی که بافرهاد داشتم ،میفتم،یاد گریها و التماساش.
دلم پیش فرهاده،عشق همیشگیم...
بهم گفت،دریا رو میدزدیمو باهم فرار میکنیم...
آخه مگه میشد؟!
romangram.com | @romangram_com