#پسرای_بازیگوش_پارت_379

بعد از رسوندن،مامان اینا و کلی صحبت درمورد خانواده ی پریچهر،سمت شیرینی فروشی رفتمو ،بایه جعبه شیرینی سمت خونه روندم.

درو،با کلید باز کردمو،وارد خونه شدم،همه برقا خاموش بود،حتما بچها میخواستن،قافلگیرم کنن،خودمو برای هر اتفاقی آماده کردم.
دست کشیدم ،روی دیوارو،کلید برقو زدم.
باروشن شدن برقا،کل خونه رو زیرو روکردم ،واقعا هیچکس خونه نبود!
جعبه ی شیرینیو روی کانتر گذاشتمو ،اتاقارو یکی ،یکی گشتم،نـــه،واقعا،انگار،کسی خونه نبود!
گوشیمو،در آوردمو شماره ی امیر علیو گرفتم.
بعد از چند بوق جواب داد...
_الو؟
_سلام،خوبی داداش،کجایی؟
_سلام،حسین تویی؟من توراهم،دارم میرم دیدن،نازنین.
_آها،باشه،موفق باشی،راستی خبر از بچها نداری؟
_مگه خونه نیستن؟
_نه!
_نمیدونم،والا،من که داشتم میومدم،همشون خونه بودن!
_باشه،عزیز ،پشت فرمونی،مزاحمت نمیشم،فعلا...
_باشه،خداحافظ.
تماسو قطع کردمو،شماره ی میلادو گرفتم...
_سلام.

romangram.com | @romangram_com