#پسرای_بازیگوش_پارت_378
همـــــین؟
چه فکرایی که نکرده بودم...
یکدفعه صدای دست زدنو مبارک،باشه ی پدر مادرا بلندشد.
مامان بلند شدو صورت پریچهرو بوسیدو،انگشتری که نسل در نسل تو خانوادمون چرخیده بودو تو انگشت پریچهر انداخت.
خوشحال بودم ،از تـــــه دل....
انقدر که،تو،پوست خودم نمیگنجیدم.
بغض داشتم،به خاطر این همه خوبیه خـــدا...
بحث،مهریه شد ،مد نظر من ،ده هزار سکه بود،اما با حرف پدرش همگی خشکمون زد،همش ،چهارده تا سکه؟!
نطقم باز شدو گفتم:
_نه چهارده تا خیلی کمه.
پدرش لبخند،زدو گفت:
_مهر،دخترم ،خوشبختیش،سکه و زمین ،که نمیشه ضامن،خوشبختی؟
مامانم باشیرین زبونی گفت:
_حرف شما متین،اما چهار ده تا خیلی کمه.
مامانش گفت:
_پس سفرای زیارتی هم،پشت قبالش!
همگی موافق بودنو شروع به دست زدن ،کردن.
شب خوبی بود،قرار شد عقد،چهار روز دیگه باشه ،ومن چه قدر خوشحال بودم در این موقعیت.
romangram.com | @romangram_com