#پسرای_بازیگوش_پارت_377
صدای رضا دراومد،داد میزدو صدامون میکرد.
_هــــــوی بچها کجایید،بیاید شام حاظره.
تقریبا نزدیکمون شده بود.
_پس منتظر مشتاقی نمیشیم؟!
_نه،ننه قمر گفت،مشتاقی دیر میاد،ما،شام
میخوریم،براش میذاریم.
بلندشدیمو،همگی سر میز غذاخوری نشستیم.
مثل همیشه،با،شوروشوق،پر از زنـدگی،باشوخیای رضا ،نگاه های وقتو بی وقت ،میلاد به مرجان،امشبم گذشت...
حسین"
کتو شلوار پوشیده و کروات زده ،با خانواده ای که به زور راضیشون کردم به اومدن ،روبه روی پریچهر نشستم،مادرمثل بار اول،گرمو صمیمی ،برخورد نکرد،اما بابا،مثل همیشه باوقار و صمیمی،رفتار کرد.
همگی چشم به دهن ،پریچهر،دوختیم،دل تو دلم نبود،همش فکر میکرد،خواسته ی نامعقولی داره.
دستی به شالش کشیدو گفت:
_من از خانوادتون ،عذر خواهی میکنم،که دوباره اینجا کشوندمتون،آقا حسین،دیروز زیر پنجره ی اتاقم ،کشیک،میدادن،پدرم ازم خواست برمو باهاشون صحبت کنم،خب،منو باصحبتاشون قانع کردن،منم یه سری شرط دارم ،به خودشونم گفتم،در مقابل خانوادها میگم،تا سندو مدرک داشته باشم بعدها..
روکرد بهمو گفت:
_شرطم،اینه،تا آخر عمر کنارم بمونی،بهم خیانت نکنی،بهم تهمت نزنی،همیشه پشتوانه ام باشی،ازم خواسته ی نابه جایی نخوای،تو سختیا،ناملایمتیه،زندگی کنارم باشی،سعی نکنی اخلاقمو،یاخودمو تغییر بدی ،چون من تو دامن بهترین مادر تربیت شدم.ازت هیچی نمیخوام،به جز عشق.
یعنی اینا شرطاش بود!
romangram.com | @romangram_com