#پسرای_بازیگوش_پارت_376
_کـــِـــی؟
امیرعلی"
تمام این اتفاقای این چند روزو،براش گفتم،گفتم ،نازنین،همون عشق دوران بچگیمه،چه قدر از شنیدن این حرف تعجب زده شد.
متفکر نشسته بودو ،دستشو روی چونه اش تکون میداد.
-حالا میخوای چجور به خانوم احمدی بگی؟
_نمیدونم،خودمم،موندم.
_هر وقت ،خواستی بری ،بگو تامنم بیام.
_نه داداش،توزحمت نمیندازمت،باید خودم تنها باهاش صحبت کنم.
_چی بگم والا!
_حال خاله چجور؟
_تحت درمانه!
دستی روی شونه ام زدو گفت:
_انشاالله که خوب میشه.
_امیدوارم.
romangram.com | @romangram_com