#پسرای_بازیگوش_پارت_375
دست امیر علیو گرفتودنبال خودش کشوند،خیلی عصبانی بود،یعنی انقدر کارمون زشت بود!؟
حسین"
داشتم آتیش میگرفتم،یعنی انقدر،به چشم امیرعلی غریبه بودم، که موضوع به این مهمیو بهم نگفته بود؟
باید از زبون ننه قمر میشنیدم؟
مگه باهم نصبت خونی نداشتیم،مگه همیشه ،مثل برادر کنارهم نبودیم؟!
دستشو از دستم بیرون آوردو باخنده گفت:
_چته دادا؟چرا انقدر عصبانی؟
با صدای کنترل شده ای ،از بین دندونام غــــریدم...
_من باید ،مریضیه مادرتو ،از ننه قمر بشنوم؟انقدر به چشمت،غریبه ام؟!
چهره اش غمگینو، گرفته بود.
_نخواستم ناراحتت کنم،وقتی خوشحالیتو،بابت پریچهر دیدم،نخواستم،خو
شحالیتو،زایل کنم.
_خودت میدونی،تو دنیا،از همه برام عزیزتری،تو رفیقمی،حاظرم برات،جونمم بدم ،چه برسه به خوشحالیم....
گرفتمش،تو بغلم.
_داداش،عشق بچگیامو پیدا کردم.
یکدفعه از تو بغلم جداش کردمو ،با تعجب گفتم:
romangram.com | @romangram_com