#پسرای_بازیگوش_پارت_374
سر دریا رو بوسیدمو گفتم:
_چند روز دیگه تولد دریاست، تو باید به عنوان مادرش تو جشن کنارش باشی.
لبخندی زدو دستی تو موهای دریا کشید.
رضا"
باامیر علی سرمونو به شیشه،چسبونده بودیم تا حرفاشونو بشنویم .
امیرعلی_تو چیزی میشنوی؟
_نه،لامصب پنجرهاش دوجداره است.
_چــــــیز تو این شانس،ولی رضا دارن لبخند میزنن،فکر کنم،یه عروسی افتادیم.
زنگ آیفون زده شد ،سریع رفتمو جواب دادم.
_بله؟
_باز کن
_ اِاا،امیر تویی؟
_باز کن ببینم!
شاستیه ،آیفونو زدمو سریع رفتم جای قبلیم ایستادم.
حسین ،دست تو جیب اومد کنارمونو گفت:
_دارید چه غلطی میکنید؟
امیرعلی_یه لحظه صبر کن،بهت میگم.
romangram.com | @romangram_com