#پسرای_بازیگوش_پارت_373

_آره(باصدایی آهسته)
آروم کنارشون نشستمو گفتم:
_هوا سرده،شما سردتون نمیشه؟!
_نه این هوارو ،دوست دارم ،دیگه نزدیک بهاره ،تقریبا هوا بهاریه!
(تاحالا نشده بود اینجوری،راحتو ،بدون توهین باهام صحبت کنه.)
به گوشه ای از حیاط خیره شدو گفت:
_بچه که بودیم همیشه بساتمونو اونجا پهن،میکردیم،یادته؟!
بااین،که یادم نبود،سرتکون دادمو گفتم:
_آره یادش بخیر.
دستی به سر دریا کشید...
_کی فکرشو میکرد،تقدیرمون اینجوری بشه!
سرم پایین بودو،چیزی جز شرمندگی،نداشتم که بگم.
_من درحقت بد کردم،اما به خدا که،دست خودم نبود،تو حال خودم نبودم،الان شرمندمو پشیمون...
_میدونم.
_میدونم بهم علاقه نداری،میدونم،یکی دیگه رو دوست داری،به خدا نمیخوام مجبورت کنم،باهام باشی،فقط ازت خواهش میکنم،به خاطر دریاهم که شده،یه فرصت بهم بده ،تاخودمو ثابت کنم،تا بهت نشون بدم،که آدم سابق نیستم.
منتظر نگاهش کردم.
تک نگاهی بهم انداختو گفت:
_بهت فرصتشو میدم،اما ازم نخواه دوستت داشته باشم ،نخواه ،مثل یک زن کامل کنارت باشم،اگر تو رو انتخاب کردم،صرفا به خاطر دخترم بوده،وگرنه پای کوچیکترین علاقه ای درمیون نیست.
_من قول میدم ،بهترین زندگیو،برات بسازم ،تاجایی که میتونم،بهت عشق میورزم، تا کمبود،عشق ورزیدن تو،تو زندگیمون هویدا نشه.

romangram.com | @romangram_com