#پسرای_بازیگوش_پارت_385

فقط خودمون بودیم ،مونث های جمعمونم ،ننه قمرو مرجانو دریا بودن ،رضا پشت کلشو خواریدو گفت:
_حاج اقا فعلا دم دستم کسیو ندارم ،هر وقت پیدا کردم،میام تا برام عقدش کنی.

همه به شوخیه رضا خندیدن ،دست بردم تا دست مرجان بگیرم ،میترسیدم ،دستشو عقب بکشه و ضایع بشم ،اما عکس العملی نشون ندادو گذاشت راحت دستشو لمس کنم،صورتشو سمتم چرخوند،لبخندی به روش زدم ،اما اون فقط نگاهی گذرا بهم انداخت...


حسین"

همش به سه روز دیگه فکر میکنم ،زمانی که منو پریچهر به جای،میلادو مرجان نشستیمو،تا ابد برای هم میشیم،برای اون روز لحظه شماری میکنمو،کلی برنامه دارم.


امیرعلی"

از شادیه بچها خوش حالم،از لبخند روی لبشون ،راضیم ،از اینکه،بالاخره میلاد ،تونست زندگیشو جمع و جور کنه ،شکر،گذارم.
برای آینده ی خودم امیدی ندارم ...
برای عشقی که نابود شد و مادری که زمان کوتاهی رو قراره کنارم زندگی کنه،غمگینم.
کاشک خداهم با دل ما،راه میومد.

امیر"

romangram.com | @romangram_com