#پسرای_بازیگوش_پارت_371

تمام،برقا خاموش بود،هیچ کسم،خونه نبود،حتما رفتن،گلو گشت...
برقارو روشن کردمو ،گوشیمو از تو جیبم ،بیرون آوردمو ،شماره ی میلادو گرفتم،هرچی بوق خورد جواب نداد،گوشیو رو کانتر گذاشتمو،سری به آشپزخونه زدم.
در،یخچالو باز کردمو،شیشه ی شیرو بیرون آوردم.
داشتم،تو کمدا دنبال،کیکی یا بیسکوئیتی میگشتم که گوشیم زنگ خورد.
خواستم بلند بشم،که سرم به در کابینت بالایی ،که خودم باز گذاشته بودم،برخورد کرد،آخــــــم،دراومد.
همینجوری که دستم،رو سرم بودو،آخو اوخ میکردم،گوشیو جواب دادم.
_هــــا؟!(باعصبانیت)
_ها و مــــرگ،چرا داد میزنی؟
_بنال باو...
_تو زنگ زده بودی!
_کجایید؟
_خونه ،ننه قمر.
_دسته تبر،به پشت همتون.
خندیدو گفت:
_چرا؟!
(پیر زنی از پشت،خط داد زدو گفت:
_بگو،ننه اون دوستتونم بیاد.)
_شنیدی امیر؟!
_اره شنیدم،آدرس بفرست میام.

romangram.com | @romangram_com