#پسرای_بازیگوش_پارت_370
اومدو ،روی دسته ی مبل،بین، منو مرجان نشست.
رضا رو کرد بهمو گفت:
_چشت باو،مددجو،مگه خودت خواهر مادر نداری؟!
حولش دادمو گفتم:
_گمشو بینیم،آخه تو رو سننه!
کتفاشو باز کردو،حالت داش مشتی گرفتو گفت:
_نبینم،چشت هرز ،بره سمت خواهرمون!
(مرجان،هنوزم میخندید)
_رضا نزنم،شتکت،کنما!
سریع،کتفاشو بستو ،رفت پشت مرجان قائم شدو گفت:
_نه تورو خدا،عــــــفو بفرما مرا...
خونه،از خندهای بچها ترکید.
مرجان که ازبس خندیده بود،به سرفه،افتاد...
توهمین گیرو دار موبایلمم،زنگ خورد،تاخواستم جواب بدم،قطع شد.
امیر بود....
امیر"
romangram.com | @romangram_com