#پسرای_بازیگوش_پارت_368


هنوزم پشت پنجره نشستم ،حیاط تو دیدمه ،میلاد،به همراه ،دریا و بچها وارد خونه شدن.
تصمیممو ،گرفتم،میخوام کنار دخترم باشم ،حتی اگر مجبور بشم ،بامیلاد زندگی کنم.
حتی اگر بیخیال فرهاد بشم....
الان که فکر میکنم،حسی که به دریا دارم ،به هیچ بنی، بشری ندارم.
مادر بودن یعنی این.....
بلند میشمو جلوی آیینه ،خودمو مرتب میکنم.
دلمو پراز یاد خدا میکنمو از اتاق بیرون میرم.
رضا مثل همیشه مشغول ،بگو بخنده و بادیدنم ،همه از جاشون بلند میشن،سلام کوتاهی میدمو ،سمت میلاد میرم ،دریا رو تو بغلم میزاره.
چشماش،شرمندگیو داد میزنه ،اینو میبینم....
دریا دودستشو قفل گردنم میکنه و سفت بهم میچسبه ،و دلم پر از شــــوق میشه.
همون مبلی که نزدیک میلاد بود میشینم.
باخودم فکر میکنم....
میلادو خدا بخشیده...
بخشیده که حاجتشو میده!
بخشیده که،زیارت امام رضا رو نصیبش میکنه!
من کی باشم که نبخشم؟
خدا روحشو بر،من ،دمیده...
باید ببخشم.

romangram.com | @romangram_com