#پسرای_بازیگوش_پارت_367

_پس چرا یه شانسی به خودتو میلاد نمیدی؟میلاد برای کنار تو بودن له له میزنه .
_شاید مجبور بشم که بامیلاد کنار بیام،فقط و فقط به خاطر دخترم.
_این اشتباهو نکن،چون وقتی مجبوری وارد یه زندگی بشی،خیلی زود دلتو میزنه.
از،گوشه ای چشمش،اشکی چکید.
_پس باید چکار کنم؟
_دلتو بامیلاد،ساف کن، مطمئنم با محبت هایی که میلاد بهت میکنه،کمی دلت،نصبت بهش ،نرم میشه.

سرش پایین بودو با گوشه ی لباسش بازی میکرد.
_ببین ،مرجان،تو الان ،وضعیتت خیلی فرق میکنه،بادخترای دیگه،شاید کسی رو دوست داشته باشی،نمیدونم،شایدم نه ،اما مطمئن باش کسی که دوستش داری،بعد از تمام این اتفاقا ،دید مناسبی نصبت بهت نداره ،دیگه نمیتونه ،اعتماد، کاملو نصبت بهت داشته باشه...
وسط حرفم پریدو گفت:
_من که کار اشتباهی نکردم،من که تو تمام این اتفاقا مقصر نبودم.
_درسته تو مقصر نبودی،اما هیچ مردی ،حاظر نمیشه ،بازنی ازدواج کنه ،که قبل از خودش ،بامرد دیگه ای رابطه داشته.
تمام اینا رو دارم دوستانه بهت میگم.
حرف نمیزد ،از جام بلند شدمو گفتم:
_امشب میلاد میاد. بیشترم ،به خاطر تو میاد،بهش فکر کن.
بعد از اتمام حرفم از اتاق بیرون رفتم.
امیدوار بودم ،صحبتهام،به دردش خورده باشه!

مرجان"

romangram.com | @romangram_com