#پسرای_بازیگوش_پارت_366
_بیایدتو!
در اتاقو باز کردمو وارد،شدم ،بازم کنار پنجره نشسته بودو نگاهم میکرد،پیش دستی، کردو قبل از من سلام داد،منم بالبخندی جواب سلامشو دادمو ،روی تخت نشستم.
_بهتری مرجان خانوم؟
_ممنون،دریا خوبه؟!
_آره ،داره میاد اینجا!
سریع بلند شدو با لبخند محوی گفت:
_خدایی؟
_آره به خدا.
یکدفعه دمق شدو نشست...
_میلادم میاد؟
_آره.
اخماش توهم رفت...
_هنوزم از میلاد متنفری؟
_آره.
پامو روی هم انداختمو ،دودستمو تکیه گاهم قرار دادمو،کمی به عقب خم شدم.
_زمانی که ،بیمارستان بودی،من ،بودم که بامیلاد،مشهد رفتم،نمیدونی برای خوب شدن تو ،چجوری زانو زده بودو،التماس میکرد،تغییر میلادو فقط منی که رفیق چندین سالشم میتونم حس کنم،میلاد انقدر تغییر کرده،که گاهی وقتا برام ناشناسه.
سرشو برگردوندو گفت:
_تمام اینا رو میدونم!
romangram.com | @romangram_com