#پسرای_بازیگوش_پارت_365
_اونجا چه خبره؟
_هیچی باو،بیا زودتر منتظرتیم.
سرعت ماشینو زیاد تر میکنم،پیش به سوی خونه ی ننه قمر....
****
کنار ننه قمر میشینم،بچها هنوز نیومدن ،مرجان توی اتاقشه،ظرف میوه ای که ننه قمر برام پوست میگیره رو روی پام میزارم ،تیکه ای از پرتغالو،میکنمو ،در،دهان میزارم.
ننه قمر_عزیز ننه ،شما که میخواستید برای شام بیاید،زودتر بهم خبر میدادید،تا یه چیز درستو حسابی درست کنم.
پرتغالو قورت،میدمو میگم:
_والا من بیرون بودم ،بچها زنگ زدن،گفتن ،بیام،اینجا.
_باشه ننه قدمتون سر چشم.
_مرجان خانوم نمیان بیرون؟!
چهره ی ننه قمر غمگین شدو گفت:
_بچم،خیلی ناراحته،مشتاقی یه سری شرطو شروط ،براش گذاشته،توبد موقعیتیه!
ظرف میوه رو روی میز گذاشتمو بلند شدم...
_میتونم باهاش صحبت کنم؟!
_آره ننه،فقط،عزیز ،ننه در بزن،که اگه سرش باز بود...
نزاشتم بقیه ی حرفشو بزنه وگفتم:
_چشم،ننه،حالیمونه.
سمت اتاق مرجان رفتمو به خواسته ی ننه،چند تا ضربه به در زدم،کمی طول کشید تا صدای آرومشو شنیدم.
romangram.com | @romangram_com