#پسرای_بازیگوش_پارت_362


همزمان با کیلید انداختم توی در،در،باز میشه و میلاد با چهره ای گرفته و رضا با چهره ی بشاش،در چهار چوب، در نمایان میشه.
دریا کوچولوهم دست رضا رو گرفته و با پیراهن قرمزی، که به تن داشت خواستنی تر جلوه میداد.
رضا_هووووی،هــــــیز،چشمتو درویش کن،مگه تاحالا دختر به این خوشگلی ندیدی؟
خم شدمو دریا رو توی بغلم گرفتمو ،چرخوندمش،آخر سرم یه بوس آبدار از لبای قنچه ایش ،گرفتمو گفتم:
_باباشم،تو رو سننه؟!
میلاد_پس من اینجا دسته بیلم؟!
رضا پوزخندی زدو گفت:
_نه عریزم تو به دسته،خـــــر،بیشتر شباهت داری.
قهقه میزدم ،میلاد جری شدو با مشتو لگد افتاد به جونمون ،ما،در حال زدو خورد بودیم ،که یک آن ،دریا رو دیدم که سمت پلها میرفت.
میلادو کنار زدمو ،داد زدم،دریـــــــا!
قدم اولو برداشت ،نزدیک بود سقوط کنه ،که رو هوا گرفتمش.
نفس ،تو سینه ی، سه نفرمون حبس شده بود.
میلاد سریع اومدو، از بغلم قاپیدشو صورتشو قرق بوسه کرد.
کــــیف میکردم وقتی همچین صحنه هایی رو میدیدم.
رضا_خوبه حالا،توام،هیچی نشده که!
میلاد_مگه حتما باید چیزی میشد؟!
_بچها بیخیال،حالا،شالو کلاه کردید کجا برید؟!
رضا خم شدو ،یکی از دستاشو پشت کمرش گذاشت،دست دیگه اش هم به حالت عصا در دست گرفتن ،شباهت سازی کردو با لحنی زن

romangram.com | @romangram_com