#پسرای_بازیگوش_پارت_361

صدای موزیک آسانسور، تمام میشه و در آهنی باز...
کیلیدو از تو جیبم در میارم،یک آن لرزش گوشیه توی جیبمو، احساس میکنمو گوشیو بیرون میارم.
تمام سلول های بدنم ار خوشحالی،میخندیدن.
نازنین بود،بدون وقفه گوشیو وصل میکنمو سریع سلام میدم.
_سلام،آقا امیر علی؛خوب هستید؟کارم داشتید زنگ زدید؟!
(نمیدونم،بگم؟ نگم؟)
_غرض از مزاحمت،میخواستم ببینمتون،تو شرکت یه مشکلی تو پروندهای گذشته پیش اومده،فقط شما میتونید حلش کنید.
هـــــــــوف،عجب دروغی گفتم!
_چه مشکلی؟!راستش من نمیتونم بیام تهران...
_خب چرا؟!
_آخه راه طولانیه ،من اینجا کلی کار دارم.
_خب پس آدرس بدید من بیام.
سکــــوت کرد،انقدر حرف نزد که فکر کردم قطع کرده،گفتم:
_الو خانوم احمدی هستید؟
(باصدای اهسته گفت)
_بله هستم،من آدرسو براتون، از طریق پیام میفرستم.
بالبخند میگم...
_منتظرتونم ،خانوم.
باصدای آهسته ای خداحافظی میکنه ،گوشیو روی قلبم میزارمو ،از ته دل برای بخشیدنمون،دعا میکنم.

romangram.com | @romangram_com