#پسرای_بازیگوش_پارت_360

دنبال جای پارک میگشتم،بالاخره ،یه جا پیدا کردمو ،ماشینو پارک کردم.
ماشینو خاموش کردمو خیره شدم به پریچهر و گفتم:
_میدونم در حقت،بدی کردم،میدونم، فرصت،یه زندگیه راحتو ازت گرفتم،اما میخوام باهام باشی،نمیتونم بدون تو زندگی کنم،هر کاری بگی انجام میدم ،هر شرطی بزاری انجام میدم.
_هر شرطی؟
_آره هر شرطی.
_باید تمام کارایی که میگمو،موبه مو انجام بدی.
_هرکار بگی انجام میدم.
خنده ای از ته دل کردو گفت:
_چرا انقدر راحت قبول میکنی؟شاید من بگم ادم بکش،یاکار بدی ازت بخوام؟!
_میدونم،که همچین چیزایی ازم نمیخوای.
لبخند دلنشینی زدو گفت:
_تمام شرطامو فردا بهت میگم،جلوی خانوادهامون ،فردا با خانوادت بیا خونمون.
از ته دلم قهقه ای سر دادمو ،یکدفعه گونه ی پریچهرو بوسیدم ،که کلی ناراحت شد ،تا مسیر خونشونو منت کشی میکردم.

امیر علی"


ماشینو تو پارکینگ پارک کردمو با آسانسور بالا رفتم ،سوئیچو دور انگشتم تاب میدادمو فکر میکردم،به آینده ،به نازنین ،دختری که ،چندسال پیش ،خودشو خانوادشو بی آبرو کردیم،ممکنه که مارو ببخشه؟بگذره از تمام بدیهامون؟!
واااای خدا مغزم داره متلاشی میشه ،از بابت ،تمام این فکر های پریشون.

romangram.com | @romangram_com