#پسرای_بازیگوش_پارت_359

_به درک

حسین"

از بعد از ظهر،جلوی خونشون کشیک،میدادم،خیلی منتظرش بودم.
بالاخره اومد،نگاهی به ساعت انداختم ،نه شب بود،این وقت شب کجا میخواست بره؟
پامو روی گاز گذاشتمو جلو پاش ترمز کردم ،از ترس عقب کشیدو با تعجب نگاهم کرد.
عصبی نگاهش کردمو تشر زدم بهش
_بیا بالا!
نگاهی به دو طرف انداختو نشست.
با سرعت روندمو از محلشون بیرون اومدم
_از پنجره دیدمت،از ساعت چهار اینجا وایسادی.
باچشمای گشاد شده نگاهش کردمو گفتم:
_حواست بهم بود؟!
صورتش سمت ،پنجره ی ماشین بود.
_اتفاقی دیدم.
ته دلم میگفت ،دروغ میگه!از این که منتظرش بودم خیلی ذوق زده بود.
_منتظرت بودم تاباهات صحبت کنم!
_به خاطر همین ،از خونه بیرون اومدم(برگشت سمت)البته بااجازه ی پدرم.

romangram.com | @romangram_com