#پسرای_بازیگوش_پارت_358
_حالا لشکر شکس
ت خورده کی میان؟!
_نمیدونم،راستی میدونی امیر چشه؟
_نه نمیدونم،حالا چشه؟
_خیلی تو خودشه.
_قبلا همینجوری بود.
_آره ،اما نه،دیگه دراین حد!
کمی خودشو جلو کشیدو گفت:
_بیخیال اینا،میلاد بدجور دلم برا ننه قمر تنگ شده،میای بریم یه سری بهش بزنیم؟!
_میخوای مرجان،بکشم؟!
_بیخیال باو،بیا بریمو بیام،توام که دلته ،هم تو، مرجانو میبینی، هم من یه غذای درستو حسابی میخورم!
_آها،پس بگو به هوای ننه قمر نمیخوای بری به خاطر،غذاش میخوای بری!
لبخند گشادی زد....
_نه من نمیام،خودت برو و بیا!
_عن بازی درنیار دیگه ،من تنها برم اونجا چکار؟!
_رضا اسرار بیخود نکن ،چون نمیام.
تکیه اشو به مبل دادو گفت:
romangram.com | @romangram_com