#پسرای_بازیگوش_پارت_355

_دلم میگه ؛کنار فرهاد بودنو ،یک عمر خوشبخت زندگی کردن.اما مغزم میگه،ازدواج با میلادو ،کنار دریا بودن.
_به صدای دلت گوش کن،چون همیشه این فرصتو برای کنار عشقت بودنو نداری!
سرمو روی زانوم میزارم ،توی بد دوراهی گیرافتادم.
بیبی دست میکشه توی موهامو،این کارش آرومم میکنه ،مادر داشتن چه قدر خوب است...



میلاد"

سجده میکنم به خدا و رازو نیازمیکنم،حاجت میطلبم ،من گنهکار....
_خدایا دل مرجانو نصبت به من نرم ،کن،وابستگیشو به دریا زیاد کن،خدایا این آخرین خواستمه،مرجانو بهم برسون.
تسبیحو از کنار سجاده ی آبی ،که یادگار مشهد بود برمیدارمو ،باانداختن هردونه اش صلوات میفرستم.
نگاهی به ساعت میندازم،رضا هنوز نیومده بود،امروز دیر کرده...
بلندشدمو گوشیمو برداشتم ،خواستم شماره ی رضا رو بگیرم ،که در،ورودی باز شدو،رضا وارد خونه شـــد،البته باسرو صدا...
رضا_مـــن اومدم،کجایید ،عشقتون اومد(قیافشو داش مشتی کرد)زن،کوجایی بیا این کیفو از دستم بگیر.
جلو رفتمو بالبخند خسته نباشیدی بهش گفتم.
_به به ،ببین کی اینجاست!خوبی مامان میلاد؟!
مشتی حواله ی بازوش کردمو گفتم:
_ به جای وراجی،جوراباتو دربیار ،بو لاشه ی سگ میده!

romangram.com | @romangram_com