#پسرای_بازیگوش_پارت_354
_بالاخره از اون اتاق یه متری بیرون اومدی؟!
سیبو از دستش گرفتمو گاز کوچکی بهش زدم.
_بهتری؟!
سرمو تکون دادم.
_زبونت کو؟!
زبونمو بیرون آوردمو تکون دادم،خودم از کارم خنده ام گرفت.
_فکراتو کردی؟
دمق شدمو،توی کاناپه فرو رفتم،پاهامو تو شکمم جمع کردمو گفتم:
_نمیدونم چکار کنم،از یه طرف دوستدارم کنار دریا باشم،از یه طرفم،از میلاد متنفرم...
دستشو روی زانوم گذاشتمو کمی به سمتم کج شد.
_دخترخوبم،از منه پیر بهت نصیحت،تاجوونی زندگی کن،باکسی که دوسش داری ازدواج کن،بچه همیشه برای آدم نمیمونه،تنها کسی که کنارته همیشه شوهرته!
_پس دریا چی؟
_تو یه سال بدون دریا زندگی کردی از این به بعدم میتونی راحت زندگیتو کنی.
_اون موقع فکر میکردم مرده،اما الان نفسم به نفسش وصله،دوریشو طاقت ندارم،در طول روز خاطراتمو باهاش مرور میکنم.
_یاباید ،خرو بخوای،یا خرما!
_بیبی ،گیجم نمیدونم چکار کنم،تو بگو چکار کنم؟
_هرچی دلت میگه قبول کن.
romangram.com | @romangram_com