#پسرای_بازیگوش_پارت_353


مرجان"

داشتم دیوونه میشدم،فضای خونه ،برام خسته کننده شده بود،از صبح فقط فکر کردم.
به آینده ی خودم...
به آینده ی دریا!
به عشق میون خودمو فرهاد.
چه جوری از فرهاد دل بکنم؟
هـــــــی،دیگه ذهنم کشش نداره.از فکرهای بی سرو ته خسته شدم.
بلندمیشمو خودمو توی آیینه میبینم،چه قدر شلخته به نظر میرسیدم ،موهای باز،چشمانی گود؛افتاده.لباسی نامناسب.
چه قدر مادر بودن،ســــــخت است.
دلم دردو، دل میخواد،دلم گوش شنوا میخواد،دلم یه آغوش امن میخواد و گریه ای بی پایان.
شونه ی نگین دارمو ،از جلوی آینه برمیدارمو موهامو شونه میزنم.
باهمین شونه ،موهای کوتاه و کم پشت دریارو شونه کشیدم ،از یاد آوریه خاطراتش اشک مهمون چشمام میشه.
یعنی میتونم ،بازم ببینمشو،تو آغوشم بکشمش؟
کی میتونم،لپهای سفید و گل انداختشو ببوسم؟!
حتی فکر کردن بهشم ،آرامش بخش بود.
کمی خودمو مرتب کردمو از اتاق بیرون زدم،بیبی جلوی تلوزیون نشسته بودو سیب پوست میگرفت،بادقت زیادی نگاه میکرد.
رفتمو کنارش نشستم ،بادیدنم لبخندی زدو تیکه سیبی سمتم گرفتو گفت:

romangram.com | @romangram_com