#پسرای_بازیگوش_پارت_352
همون عـــشق بچگیم بود...
آه از نهادم بلند شد ،آخه مگه میشد ،یکی دوسال باهاش کار کردم ،اما نفهمیدم..
واااای خدا چقدر چهره ی عمو اصغر به چشمم آشنا میومد،حالا میفــــهمم.
پس اون دخترک چادری،که بارها دنبالش گشتم؟!
مگر این همه شباهت ممکن بود؟!
اون بیشتر شبیه بود به عشق دوران کودکیم!
چنگ میزنم میون موهامو،وای؛وای،گفتنم شروع میشه!
آخه مگه میشه؟
کنارم بود،جلوی دیدم بود،اما ندیدمش.
سریع سوار ماشین میشم،شمارشو توی گوشیم داشتم،گوشیو از روی داشبور کش رفتمو ،اسمشو جستجو کردم.
به محض دیدن،اسمش،شمارشو گرفتم.
قلبم تو دهنم میزد،یعنی خدا،پیداش کردم؟
چقدر این لحظه برام دست نیافتنی بود.
چندین با
ر بوق خورد اما جواب نداد.
از شورو شوقم نیفتادو ،دوباره شماره رو گرفتم،شاید ده بار شماررو گرفتم.
با؛بی حوصلگی گوشیو روی صندلیه بغل پرت کردمو ،ماشینو باتک استارتی،روشن کردم.
romangram.com | @romangram_com