#پسرای_بازیگوش_پارت_351

_فعلا وقتشو ندارم.
_چرا اینجوری میکنی ،امیر؟من همون عادله ی سابقم!
_هـــه،بیخیال شو ،بزار حرمت دختر عمو بودنتو نگهدارم ،نمیخوام حرفی بزنم که بعدا پشیمون بشم!
صدای گریه اش از پشت تلفن میومد،مظلوم نمایی میکرد،بااین کاراش کاملا آشنایی دارم.
نخواستم جوابی ازش بشنوم،گوشیو قطع کردم.
میلاد_چه عصبانی!؟
به کانتر تکیه داده بودو،شیشه ی شیرو تکون میداد،نگاه گذرایی بهش انداختمو کنار دریا نشستم،عروسک مو طلایشو روی پاش گذاشته بودو به اصطلاح لالایی براش میخوند.
کاشک بچه بودم ،میلاد سمتمون اومدو شیشه ی شیرو دست دریا داد.
میلاد_نمیگی چی شده؟!
_بیخیال.
_این چند روز خیلی توی خودتی!
_آرع
نگاهی بهم انداخت وقتی دید چیزی ازم دستگیرش نمیشه ،بلندشدو سمت آشپز خونه رفت،محو کارای شیرین دریا بودم؛شیشه ی شیر، رو،جلوی دهن عروسک مورد علاقه اش گرفته بود،با،اسفات نامعلومی ازش میخواست که بخوره.
پیشونیشو بوسیدمو ،از کنارش بلند شدم ،احتیاج مبرمی به هوای تازه داشتم...


امیر علی"

سرکوچه پارک کردم،کوچه همون کوچه بود،خونه همون خونه بود،نــــــازنین...

romangram.com | @romangram_com