#پسرای_بازیگوش_پارت_348

داشتم خوراکی های داخل مغازرو نگاه میکردم که صدام زد.
_چیزی میخوای جوون؟!
نزدیک تر شدمو گفتم:
_دنبال اصغر آقام؛همون که سفور بود،بهم گفتن شمامیشناسیدش!
دستی به ریشاش کشیدو متفکر گفت(اصغر!)
یکدفعه بشگنی تو هوا زدو گفت:
_اصغر احمدیو میگی؟
_فامیلیشونو نمیدونم یادمه یه دختر داشتن!
_آره ،همون،اصغر احمدیه،خوب حالا چکارش داری؟
_قبلنا ازشون پول قرض گرفتم میخواستم بهشون بدن.(فقط بااین دلیل بهم آدرس میدادن)
_تو ازش پول قرض گرفتی؟
_نه پدرم،اما به من سپردن قرضشونو ادا کنم.
_یه سالی هست ازش خبر ندارم ،اما آدرس خونشو دارم یه لحظه صبر کن.
از دفتری که روی میز بود ،برگه ای کندو شروع کرد به نوشتن...
_زیاد حالش خوب نیست،بازنش تصادف کردن،زنه بیچارش درجا مرد،اصغرم فلجه،زمین گیر شده ،انگار خدا تورو رسونده...
برگه رو به سمتم گرفت .
تاش کردمو توی جیبم گذاشتم ،دستی مردونه بهش دادمو از مغازه زدم بیرون...
سوار ماشین شدمو کاغذو از تو جیبم بیرون آوردم ،آدرس برام خیلی آشنا میزد،قبلا اینجا رفته بودم .
ماشینو روشن کردمو به دنبال آدرس رفتم....

romangram.com | @romangram_com