#پسرای_بازیگوش_پارت_349
هرچی نزدیک تر میشدیم ضربان قلب منم تند تر میتپید.
آدرس همون آدرس بود،فامیلی همون فامیلی،مشخصات همون مشخصات....
اسمی که تو ذهنم تکــــرار میشد.
نــــــازنین.
حســــین"
داغـــــونم ،حوصله ی هیچ کسو هیچ چیزیو ندارم ،دیشب ،پیش خانواده ام سنگ روی یخ شدم،وقتی پریچهر جواب رد داد....
مادرم حسابی عصبی شد،حتی خانواده ی پریچهرم از بهم خوردن این وصلت ناراحت بودن...
بابا میگه شاید قسمت نبوده!
اما هیچ کدوم از اینا تو کتم نمیره ،من پریچــهرو میخوام...
اگر شده هزار بارم،خواستگاریش میرم،تا بالاخره قبول کنه.
از دیشب دارم تو خیابونو باماشین میگردم ،فکر میکنمو ،دنبال چاره ام؛کاشک پاک کنی بهم میدادنو تمام گذشتمو پاک میکردم.
هــــه ،اما همه ی اینا فقط وهم وتوهمه...
چشمام خماره خوابه اما خواب از چشمام دوره.
ماشینو یه طرف پارک میکنمو سرمو روفرمون میزارم ،موزیکی که پخش میشد ،بدجور باحال الانم همخونی میکرد...
باهاش زمزمه میکنم ،انگار حرف دله منو داره میگه ،ذهنم پرواز کرد،به روزای خوب؛زمانی که تو چشم پریچهر فقط عشق میدیدم ،زمانی که،از تب کردن من،مــیمرد.
هــــــی،روزگار بد شد،یعنی خودم بدش کردم،خودم کردم که لعنت برخودم باد...
قدر ندونستم،اون زمان که کنارم بود،اما فکرمن یه جای دیگه....
romangram.com | @romangram_com