#پسرای_بازیگوش_پارت_346

_راستی داشت یادم میرفت(عکسو سمتم گرفت)این عکس از بچگیهای تو ومیلاده.
با نگاه به عکس،به خاطرات گذشته سفر کردم،حیاط و قالیچه ای که زیرمون پهن بود سماور و قوریه پلاستیکی ،پسر بچه ای که گاهی اوقات به خونمون میومد،میلاد ،پسری که زمانی دوست بچگیام بودو الان ،ملکه ی عذابم شده...
چهره ی زیبای مادرش هیچ وقت ازذهنم خارج نمیشد.
مهربونیای پدرشو به خاطر دارم....
اما الان،تو این برهه از زندگی،دلی برای بخشیدن ندارم حتی اگر این قد بودنم باعث از دست دادن دخترمم بشه بازم سرخواسته ام می ایستم.
بعد از فوت ،پدر و مادر،دیگه هیچ وقت به دیدنمون نیومدن...

امیر علی"


به محله ی قدیممون اومدم ،زیاد تغییری نکرده ،مثل قدیم شلوغ وپر از زندگی...
پسراتوی کوچه ای باریکی فوتبال بازی میکنن،بادیدنشون یاد خاطرات گذشته افتادم.
خونه هارو یکی یکی نگاه میکردم ،تا خانه ی،دخترکی که عاشقش بودمو پیدا کنم،از مادرم نام و فامیلیشونو پرسیدم اما ،فقط اسم اصغر آقا تو ذهنش بود،پیدا کردنش برام سخت بود،اما امکان پذیر....
بالاخره پیدا کردم ،در،زنگ زده و دربو داغون ،فاصله ی زیادی با خانه ی قدیممون نداشت ،خواستم زنگ بزنم،اما پیش خودم گفتم چی بگم؟ بگم ،آقا اصغرو که ۱۵ سال پیش اینجا زندگی میکرد،خونست؟!
پوفی کشیدمو به دیوار تکیه دادم،چند تا پیر مرد،کمی اونطرف تر روی سکویی نشسته بودنو خوش و بش میکردن،فکری به ذهنم رسید .
تیری تو تاریکی بود،سمتشون رفتمو باسلامی متوجه شون کردم.
همشون باروی باز جواب سلاممو دادن،سریع رفتم سراصل مطلبو ازشون سوالمو پرسیدم.
_ببخشید ،اصغر آقا رو میشناسید ،۱۵ سال پیش (خونه رو باانگشتم نشونه گرفتم)اینجا زندگی میکردن.
همشون بهم نگاه کردن ،یکی که به نظر جون تر میومد گفت:

romangram.com | @romangram_com