#پسرای_بازیگوش_پارت_345

(کنارم نشست)
ببین مرجان،دریا مادر میخواد ،همین طور پدر،نمیشه که پدر و مادرش قرضی باشه ،باید هردورو یه جا داشته باشه.
(تاخواستم حرف بزنم ؛دست بالا آوردو مانع شد و گفت:)
_بزار حرفم تموم بشه ،در موردش فکر کن بعد جواب بده،میدونم فکرت پیش فرهاده ،اما اون به درد تو نمیخوره ،اونو پدرش سالیانه ساله زیر دست و مشاور مابودن ،نمیگم بدن ،اتفاقا از همه لحاظ عالیا ،از نظر تحصیل و خونه و اخلاقو...
اما حرف من اینه ،میگم من به زیر دستم ؛دختر نمیدم ،مخالفم ،حتی اگر تو اسرار داشته باشی،بافرهاد ازدواج کنی،اجازه نمیدم،چون الان موقعیتت فرق میکنه ،بچه داری.
دریا رو دوست داری ؟
سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم....
_میلادم،دخترشو دوست داره ،مثل تو،حق حضانت با،پدره ،اون الان به اسم خودش برای دریا شناسنامه گرفته ،حتی اگر بهترین وکیل دنیاروهم بگیری بازم نمیتونی دریا رو از پدرش جدا کنی.
(دستمو تو دستش گرفت)
_مرجان میدونم میلاد باهات بد کرد،خودت میدونی ،میخواستم بکشمش،فقط به خاطر پدرش این کارو نکردم،ببین دخترم تنها راه ،برای نگهداشتن دریا ،ازدواج با میلاده.
(بغض راه گلومو بسته بود،چه جور پدر بزرگ انجام همچین کاریو ازم میخواست؟ازدواج باکسی که بهم تعرض کرده!
چه قدر من بــــدبختم،اشک راه خودشو پیدا کردو از چشمم سرازیر شد.
باشصت؛ اشک گوشه ی چشممو گرفتو گفت:
_اما بازم هر تصمیمی که خودت بگیری ،هر چی بگی همون میشه،اما اینو بدون میلاد دوستت داره ،خیلی عوض شده ،به خاطر تو خیلی کارا کرد...
سرمو چرخوندم تا نگاهش نکنم،تا حس نفرتو تو چشمام نبینه،من هیچ وقت نمیتونم میلادو ببخشم،اصلا مگه میشه کنارش باشمو ازش نترسم!
_چند روز دیگه تولد دریاست،پدر میلاد قراره براش جشن تولدی بگیره.(این حرف شب بارونیو ،دردی غیر قابل وصفیو به خاطرم می انداختو ،روزی پر از ترس واهمه...)
دوست داشتم تو به عنوان مادر کنار دخترت میبودی،اما از نگاهات معلومه تن به این ازدواج نمیدی!
مطمئنن برای حفظ آبروهم شده دختریو برای مادری ،از دریا پیدا میکنن.
از جاش بلندشدو، سمت درب اتاق رفت،ثانیه ای وایسادو از تو جیبش عکس قدیمی درآوردو گفت:

romangram.com | @romangram_com